رنسانس دومSECOND RENAISSANCE




Saturday, September 20, 2003

٭
از چی بگم و از کجا بگم ؟؟؟؟ فقط می تونم بگم خواستن توانستن است ..... و یک شاخه گل زیبا هم تقدیم به همسر خوبم ........


.......................................................................................................

Monday, September 01, 2003

٭

حالا به آن روزها فکر نمی کنم
سه شنبه ها
پنجشنبه ها
ساحل بارانی و
پیاده روها
حالا
به سه شنبه ها و پنج شنبه هایی فکر می کنم
که هیچگاه اتفاق نمی افتند
آمدم
دستی تکان دهم .....
ناگهان ! پرده بود....
رویای این که یکی باز میگردد
زندگی گذشت
بعضی ها فقط کمی نزدیک می شوند
جلوتر که بیایند
از پشت بیرون می زنند.


.......................................................................................................

Sunday, August 31, 2003

٭
ورونیکا باید بمیرد نیز با یادداشت های شهرزاد به جمع وب لاگ نویسان پیوست . با آرزوی موفقیت


.......................................................................................................

Saturday, August 23, 2003

٭
این اسباب کشی من و فرزاد به طبقه بالا کلی وقت گرفت .. از همه بی خبر بودم ..... این اتاق کوچیکتر از قبلی است و کلی وسایل توش ریختیم ... یه تلویزیون سونی .. کلی کاست .... فیلم ها... و... میز و نقشه های فرزاد... اسکن های من و طرح های در حال اسکن .... و کلی عروسک ... که همشون رو کامپیوتر چیدم .... راستی رضا حالت چطوره .... نگرونت شدم .... حالا حالا بهت احتیاج داریم ..اینقدر از درد نگو... همه چیز که سیاه نیست .. اگه هم سیاه است به گفتن عوض نمیشه ... پس بهتره از خوشی و از شیرینی ها.. حتی از خاطره اونها هم گفت .... راستی اون روز رضا یادت گفتم من نمی دونم اصلا واسه کی مینویسم و برای چی... گفتم آخه کی میاد مطالب منو بخونه ... آخه به چه دردش میخوره... دوست داشتم ... ول کن ... تو فیلم خواب سفید امروز یه حرفی شنیدم.. رضا به پدرش در باره عشق عاشقی میگفت ... پدره هم که خواب بود این طور جواب داد...
رضا.....این مرغ عشق من تنها ست دنبال یه رفیق ا ست..
پدر رضا .. خوب اگه تنها ست ببر بنداز پشت بوم گربه بخوردش تا از تنهایی در بیاد..


.......................................................................................................

Saturday, August 16, 2003

٭
دختران ترشیده ایرانی به نقل از بی بی سی
سازمان ملی جوانان ايران، که يک سازمان وابسته به نهاد رياست جمهوری است، روز جمعه پانزدهم اوت اعلام کرد که طبق تازه ترين پژوهش های آماری، يك ميليون و 250 هزار دختر 20 تا 29 ساله ايرانی بدون همسر باقی می مانند.
ايلنا، خبرگزاری کار ايران، گزارش داده است که بر اساس تحقيقی که به وسيله سازمان ملی جوانان انجام شده، تعداد دختران ۲۰ تا ۲۹ ساله حدود ۶ ميليون و ۲۰۰ هزار نفر و تعداد پسران ۲۵ تا ۳۴ ساله حدود ۴ ميليون و ۸۰۰ هزار نفر هستند و همين اختلاف آماری است که نگرانی هايی در مورد بدون همسر ماندن دختران جوان ايجاد کرده است.
در اين تحقيق تعداد دختران در دو گروه سنی ۲۰ تا ۲۴ و ۲۵ تا ۲۹ سال و تعداد پسران در دوگروه سنی ۲۵ تا ۲۹ و ۳۰ تا ۳۴ ساله منظور شده است و با در نظر گرفتن اين واقعيت که پسران به ازدواج با دختران در گروه سنی پايين تر تمايل بيشتری نشان می‌‏دهند، نتيجه گرفته شده که يک ميليون و ۲۵۰ هزار دختر شانس ازدواج نخواهند داشت
اما از قرار معلوم، احتمال بدون همسر ماندن يک ميليون و 250 هزار دختر جوان تنها نگرانی مسئولان ايرانی نيست زيرا در ادامه اين گزارش آمده است که "اگر به ارقام اين تحقيق، تعداد دختران بالای ۲۹ سال را که هنوز ازدواج نکرده اند نيز اضافه کنيم شايد به رقمی بالغ بر ۷ ميليون نفر دست بيابيم."
چندی پيش‌ ‏نيز زهرا شجاعی مشاور رئيس جمهور و رئيس مرکز امور مشارکت زنان با اعلام اينکه حتی در صورت ازدواج همه پسران با همه دختران باز هم يک ميليون و ۷۰۰ هزار دختربی‌‏شوهرمی مانند، درخصوص بحران دختران ازدواج نکرده هشدار داده بود.
کارشناسان بروز اين پديده را با جنگ هشت ساله ايران و عراق که حدود يک ميليون جوان در آن کشته شدند مرتبط می دانند.
خبرگزاری کار ايران به نقل از دکتر علی اصغر دادخواه، روانشناس و استاد دانشگاه نوشته که بروز چنين پديده ای پس از هر جنگی طبيعی است.
جنگ ايران و عراق علاوه بر تعداد کثير کشته شدگان، موجی از مهاجرت جوانان، به ويژه پسران جوان را نيز به همراه داشت که به تغيير وضعيت جمعيتی پسران کمک کرد.
موج مهاجرت ها که پيش از بروز جنگ (به خاطر وقوع انقلاب اسلامی و مهاجرت کسانی که مايل به زندگی در شرايط پس از انقلاب نبودند) آغاز شده بود، با پايان جنگ نيز خاتمه نيافت و طبق آمارها همواره روبه افزايش بوده است.
کارشناسان می گويند جوانانی که در رده سنی 20 تا زير 40 سال و مجرد هستند بيشترين تعداد مهاجران را تشکيل می دهند و پسران بيش از دختران به اميد يافتن عرصه هايی تازه برای کار و زندگی راهی خارج می شوند.
آمار ديگری که اخيرا منتشر شد، نشان می دهد از ميزان استحکام ازداواج ها نيز تا حد زيادی کاسته شده است.
هفته قبل سازمان بهزيستی ايران اعلام کرد ميزان طلاق در ميان خانواده ها در سال 1381 نسبت به سال 1380 معادل 13.73 درصد افزايش يافت که بالاترين نرخ طلاق در سال های اخير بوده است.
اين نرخ در شهرهای بزرگ مثل تهران بسيار بالاتر از اين است.
کارشناسان عمده ترين دلايل رشد آمار طلاق را مسايل اقتصادی و فرهنگی معرفی کرده و نا آشنايی جوانان با يکديگر پيش از ازدواج را نيز از جمله عوامل تشديد اين بحران می خوانند.
از زمان شکل گيری جمهوری اسلامی تا کنون برقراری روابط بين پسران و دختران خارج از چهارچوب ازدواج غير قانونی محسوب شده و ماموران انتظامی، بسيجی، سپاهی و غيره در صورت مشاهده دختران و پسران با يکديگر آنها را به عنوان مجرم بازداشت می کنند.
ناظران می گويند اين مسايل باعث شده تا تشکيل زندگی مشترک در ايران رفته رفته به بحرانی بزرگ نه فقط برای جوانان، بلکه برای خانواده های آنها تبديل شود.
اين بحران در کنار مشکلات اقتصادی باعث شده تا سن ازدواج نيز در ايران افزايش يابد به طوری که متوسط سن ازدواج دختران هم اکنون 25 سال و پسران 30 سال است.


.......................................................................................................

Friday, August 15, 2003

٭
The BIBLE(Authorized version)
The last enemy that shall be destroyed is death.


٭
زندگی همه ماها شده یه تراژدی .. ........... .....


.......................................................................................................

Monday, August 11, 2003

٭
بازمانده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینجا مثل اتاق جنگ شده ...بوی رنگ و ورنی و تربانتین .. همه اتاقمو پر کرده ..اتاق که چه عرض کنم مثل حموم عمومی میمونه ..هر کی هر کاری داره اینجا میشینه ...نازی واسه نمایشگاهش داره کار انجام میده و ایجا با من همسایه شده ... جدا از این که فرزاد هم تختمو اشغال کرده .. امروز عصر وقتی دفتر رسیدیم یه بسته زرد رنگ رو بهم دادن .. اولش فکر کردم بمبه ... و می خوان بکشنم .. وقتی رو بسته رو خوندم .. فهمیدم ..دوست دخترم واسم از اونور دنیا فرستاده ... آره بابا .. ما هم بلهههههههههههههههه .... مگه همه دارن چی میشسه ما نداشته باشیم ...... خلاصه دور از چشم فرزاد .. رفتم پستو .. و شروع به باز کردن بسته کردم .. قبل باز کردن با تموم وجود از رو دست خطش که اسم خودشو نوشته بود بوسیدم .. عجب با صفا بود ... بعد باز کردم .. و دو کارت پستال با مزه.... با نوشته ای که اصلا نمی خواستم بخونم ... چون دنبال نوشته نبودم ... و یه پارچه سفید که یه cd توش پیچیده بود تا نشکنه ... پارچه رو گرفتم و بو کردم ... اشک تو چشمام جمع شده بود ..بوی اونو می داد... از اینکه فرزاد نبینه رفتم اتاق بالایی دفتر و کمی اونجا با خودم خلوت کردم .... روز تولد فرزاد بود نمی خواستم خرابش کنم ... شب واسه اون کلی کادو آورده بودن ..من هم از قبل کادویی که بهش قول داده بودم آماده کرده بودم ... همه دادن .. من هم کادوی خودمو دادم ... اولش ناز کرد ولی بعدا قبول کرد .. ولی سر رنگ اون کلی گلایه کرد .. که چرا سفید ..206نقرای اون خوبه .. منم گفتم تو خودت عوضش کن ... در پس ضمینه هم فیلم 13 روح در حال پخش بود .. ولی از اون خوشم نیومد .... ولی بین خودمون بمونه ..


.......................................................................................................

Sunday, August 10, 2003

٭
امروز یه مهمون ویژه دارم . روبروم نشسته .... واقعا راست میگم ... چرا باور نمیکنی .. آره ..مگه به ما نیومده مهمون داشتن . همین که با چشمای خواب آلود رو صفحه مونیتور خیره شدم .. دیدم یه پشه ریز و کوچولو نشسته رو صفحه مونیتور ... تکون نمیخوره . ترس ورم داشته.. میگم نکنه کشتمش...می دونی رفیق آخه زندگی این پشه هم واسه خودش زندگیه .. شاید اونم خونواده ای منتظرش هست و نو ن بیار خونه اونه .. میبینم ..نه نمرده داره با چشماش تو صفحه نیگاه میکنه ... و من هر چی می خونم اونم می خونه .. .. اخلاقم رو که بلدی .. می دونی اهل تعارف نیستم.. موندم به این مهمون تازه وارد چی تعارف کنم .. دستمو جلو می برم جوری که نترسه .. دستمو بهش تعارف میکنم .. میگم بیا قابل شما رو نداره .. لبی تر کنین .. اونم میاد میشینه رو دستم وو سوزش کمی احساس میکنم .. چشمامو میبندم تا کارش تموم بشه و بعد مدتی میبینم رو صفحه نشسته .. میگم خوب حالا بزن بریم .......... این هم یه رفیق تازه با اندیشه های سوسیالیبستی...


.......................................................................................................

Saturday, August 09, 2003

٭
سرزنش کردن مارکس بخاطر آنچه به نام او انجام شده و میشه مثل سرزنش کردن مسیح و پیامبر به خاطر کارهایی ست که به نام آنها انجام میشه .
TONI BIN


٭
فرزاد خوابیده رو تخت من از قرار معلوم مثل هر روز باید رو زمین بخوابم . یه دفعه دلم هوری ریخت .. می دونی آخه فرزاد یه نوار ازآهنگ های قدیمی اندی پیدا کرده و گذاشته تو ضبط می خونه ... یه دفعه آهنگ ...نیلوفر اندی شروع شد به حال هوایی برد نگوووووووووو.... دلم واسه حسنا هم تنگ شده البته می دونم این صفحه رو اون نمی بینه ولی نوشتم ... می دونی آخه امروز که بهش زنگ زدم ..نتونستم بگم .. موند ته ته دلم .. قبل این که بیام پای کامپیوتر هم خواستم بهش زنگ بزنم ولی می دونستم نمی تونه حرف بزنه ... فرزاد خدا بگم چیکارت نکنه ... وقتی می خوابی نوار رو هم خاموش کن ... چشمام میسوزه ... خودمو گول میزنم .. میگم از آلرژیه .. می دونی این هفته خیلی ها رو دیدم که واسم خاطرات گذشته رو زنده کردن .. یکیش یه هم کلاسی قدیمی بعد 7 سال.. اون موقع هم ازدواج کرده بود .. و من هم که مثل همیشه دیر سر کلاس می رسیدم فقط اون جا واسم نگه می داشت .. آخه خبر نداری اون موقع ها همه بچه های کلاس به رفتارهای ما نیگاه میکردن .. فکر میکردن چیزی بینمون هست که اونا خبر ندارن .. از پچ پچ های ما و از در گوشی حرف زدن ها .. ولی خبر نداشتن که من از کلاس اجازه میگرفتم تا بچه اونو از مهد بیارم .. و اون هم جزوه بنویسه .. نوعی تقسیم کار.. شاید ندونی .. تو مهد فکر میکردن من شوهر اونم ... خلاصه میخواست عینک بگیره .. منو دید ..ولی من از ترس و واهمه این که نوعی اختلاف یا شک تو زندگیشون سایه بندازه جلو نرفتم .. امیر رو که میشناسی .. داداش علی رو میگم ..بهم گفت کار خوبی کردی .. چون شوهرش با تو خیلی فرق داشت و اگر اون تو رو میدید برداشت دیگه میکرد.. زیر چشمی منو نگاه میکرد .. ولی باز چشماش مثل همیشه آبی بود.. فکر این چند سال بودم که چی به دست آوردم و چی از دست دادم ..ولی دیدم به قول رضا ارزش فکر کردن نداره ..


.......................................................................................................

Wednesday, August 06, 2003

٭
IF GOD LIVED IN EARTH , PEOPLE WOULD BREAK HIS WINDOWS
اگر خدا روی زمین زندگی میکرد مردم پنجره های خونشو حتما میشکستند


.......................................................................................................

Tuesday, August 05, 2003

٭
لعنت بر پدر هر چی مردم آزار است ... هر کاری کردم نتونستم یه صفحه از بلاگ اسپات رو باز کنم .. گفتم حتما فیلتر کردن .. تا ما مرتکب معصیت نشیم .. یواشکی سری به چند سایت سکسی زدم ... اوههههههههههههههههه چه سرعتی .. عکس نزده تو مونیتور مییاد .. اگه حتی با چشم عکسی خوششت بیاد عکس خودش می پره وسط صفحه .. اونم چه عکسهایی .. آخر هنر.... البته من فعلا رفتم


.......................................................................................................

Monday, August 04, 2003

٭
گمشده........
همیشه وقتی به آینه نیگاه میکنم ..اون چیزی که تو اون می بینم با تصوری که از خودم دارم متفاوته .. نمیدونم ...اونی که تو آینه می بینم واسم غریبه ... شناختی ازش ندارم ... ولی می دونم اونی هم که تو آینه می بینم من نیستم .. پس من کجام .. کجا میتونم خودمو پیدا کنم .. می خوام تصویر واقعی رو از خودم و اونی که هستم ببینم .. دلم می خواد با کلمات بازی نکنم و رک راست حرفمو بزنم .. می خوام خودمو پیدا کنم .. ولی کجا .. کی .. چطور .. نمی دونم..تو هزاران صفحه وب آیا می تونم خودمو پیدا کنم .. ..


٭
یه روز واسه دیدن چند دیوونه به دیوونه خونه رفته بودیم .. خلاصه این دیوونه ها پراکنده و به دیوونگی خودشون مشغول بودن . و الحق به کسی هم کاری نداشتن . ما هم دیدار مثلا پزشکی و دانشجویی خود رو انجام می دادیم و با قیافه های جدی مشغول بازدید بودیم . ولی کمی هم می ترسیدیم . در حین بازدید یه دیوونه توجه من رو به خودش جلب کرده بود .. به ما نگاه میکرد و چیز می نوشت .. ما هم نمی نفهمیدیم چی می نویسه .. بعد مدتی که بازدید این دیوونه ها تمام شد در حال برگشت دیدم دیوونه ها دور هم جمع شدن و در حال مشورت هستند من هم با عجله به خاطر این که از حمله اونها در امان باشم و چیزی نشه شروع به دویدن از پله ها کردم در این حین پام سر خورد و داشتم می ا فتادم زمین . با هزار مصیبت خودمو نگه داشتم و سر مو کنار دیوار تکون دادم و به دیوونه ها خیره شدم .. یکی از اونها که از اول چیزی یادداشت میکرد .. لبخندی به دیگرون زد و گفت دیدین راست میگم .. ما دیوونه نیستیم اونا خودشون دیوونه هستن ولی چون تعدادشون از ما زیادتره ما رو انداختن این تو و میگن ما دیوونه ایم اونا از ما هم دیوونه تر اند .. بعد کمی که فکر کردم دیدم راست میگه ... نمی دونم این دیوونه از کجا این حرفو یاد گرفته .. شاید به تلویزیون ایران زیاد نگاه میکنه !!!!..


.......................................................................................................

Friday, August 01, 2003

٭
NOTICE----->DEMO VIRSION .. IF YOU HAVE COMPLETE ADDRESS TELL ME
Artist Leonard Cohen
Album The Songs of Leonard Cohen
Song Suzanne
lyrics


.......................................................................................................

Wednesday, July 30, 2003

٭
فرزاد داداشم رو میگم ... نمی دونه من چقدر دوست دارم پیشش تو ماشین بشینم و شبها تا دیر وقت با هم بگردیم ...دوست دارم پنجره رو پایین بکشم و چشمامو ببندم .تو خودم غرق بشم و فکر کنم .. فکر های زیبا.. دیروز وقتی بابک هم پیشمون تو ماشین بود ازش پرسیدم تو بچگی چه آرزویی داشته ... و بابک مثل همیشه سوال رو از من پرسید .. من هم گفتم... اونم گفت .. خیلی لذت می بردم ... عجب شبی بود .. .. .


.......................................................................................................

Monday, July 28, 2003

٭

قفس بدون پرنده .. زندان بدون زندانی ..ساعت بدون عقربه.. گلدون بدون گل ..آتش بدون هیزم ..کتاب بدون خواننده .. موسیقی بدون نوازننده .. ...!!! می خوان چی بگن ؟؟؟؟؟


.......................................................................................................

Home